تبليغاتX
۩۞۩ LOVE LORN ۩۞۩

۩۞۩ LOVE LORN ۩۞۩

•♥•● خداحافظ ●•♥•

BYE 4 EVER ... KIMIA

خودمو به خــنده میزنم خودمو به گریه میزنم

میخــوام فراموشت کنم اما نمیشــه

میخوام که از تو رد بشم میخوام که با تو بــد بشم

اما دلم راضی نشــد بی تو نمیشه

عکست همیشــه روبه روم زل میــزنم به رو به روم

حس میکنم کنارتم اما چه فایــده

دلمو به دریا میزنم بیام بگم دوســتت دارم

تا میرسم به رو به روت بــازم نمیشه

از دل تو رونده شدم مهمــون ناخونده شدم

با اینکه نیستی حس خواســتنت باهامه

حس میکنم کــنارتم زنده به انتظارتم

با اینکه نیستی ولی خــاطرت باهامه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کیمیا مــ‌ُـرد.

سوسک شــم اگه دروغ بگم.

من به اون خیــلی نزدیک بودم.

کیمیا واسه همیــشه رفت.

اواخر زخم کــهنه ش حسابی ناجور شده بود.

و دیگه هــرگز چیزی اینجا نوشــته نمیشه.

این آخرین پست خــواهد بود.

(به خدا دروغ نیست هرچند باور کردن یا نکردن شما چندان هم مهم نیست.)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 22:20  توسط زخـــمی ناجـــور  | 

خــداحافظ (فعـلا)

من یه مدت قراره اینجا چیزی ننویسم که این یــه مدت واقعا معلوم نیست چقدر باشه!

بای بای همتونو دوس دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 12:42  توسط زخـــمی ناجـــور  | 

گذشــته!

میـشینم بــازم فکر میکنم به گذشـته!

از کــارا و رفتارای خودم و دیگران برداشــت های مختلـف میکـنم!

نتیجه هـایی میگیرم که دیــگه به دردم نمیخـوره!

با خودم عهدهایی میبندم که هیــچوقت بهشون عمل نمیکنم!

خودمم میـــدونم فقط وقتمو تلــف میکنم!

امـا...

وقتی یاد مواقعی می افتـم که به حرف دلـم گوش ندادم حسـرت میخورم!

وقتی یاد مواقــعی می افتم که به حرف دلم گوش دادم شرمنده میشم!

اما اینجور موقع هـاست که یه نــدایی از درونم میگه:

اینم بـذار به حساب دیـوونگی من!

...

پ.ن: بـعضی وقتها فـکر نـکردن خیــلی سخته!

اما هـمه چیزو آسـون میکنه!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:6  توسط زخـــمی ناجـــور  | 

ســـوال بـجــا + 8مـــرداد

 

امروز ۸مـرداد تولد ۳تا آدم جالب هستش!

اولیش دخـترخـالم ســاناز

دومیش یکی دوستای خـرخون ولی بـاحالم بــهاره

سومیش ...مــحسن چـاووشی!

یه توضیح مختصر در مورد چاووشی: متولد سال۱۳۵۸ در خرمشهر. متاهل. اولین آلبومشو در سن ۲۲سالگی بیرون داده. به علت اعتیاد به سیگار صدای خشدار و خوبی داره البته ۱۰۰٪ افسرده کننده

یادش بخیر یه زمانی فکر و ذکرم همین چاووشی بود همه رو دیوونه کرده بودم

تولد این ۳نفر رو بهشون تبریک میگم

پ.ن: میخواستم این پستو جدا بزنم اما چون یکم دیر شد به همین اضافه کردم دیگه ببخشید!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پارسال پیارسال با شیطنت از معلم دینی پرســیدم:

این درسته که میگن حضرت علی گفته اگه کسیو دوست داشتی بهش بگو؟

با حیرت نگام کرد: نخــیر!

گفتم: آخه از تلویزیون شنیدم! گفت: نه! نباید به نامحرم نگاه ناروا کرد! چه برسه به اینکه بری بگی دوست دارم!!

با سماجت پرسیدم: اگه علاقه مون زیاد بود چی؟!

جواب نداد

در آخر با صدایی گرفته و آروم اما مصمم پرسیدم: پس اگه یکیو دوست داشتیم چـیکار کنیم؟

همه ساکت شدن و با کنجکاوی نگام کردن!

معلم لبشو گاز گرفت و روشو ازم برگردوند. آخه چشمام داشتن تیکه پارش میکردن.

بعد از چندثانیه کشدار گفت: تو آتیش عشقش بسوز!

نه عصبانی شدم نه فحش دادم نه ناراحت شدم!

فقط لبخند تلخی زدم و دیگه چیزی نگفتم

پ.ن: تو باید یه چیزو درک کنی البته اگه باهوش باشی و منو بشناسی! اونم اینکه من این سوالا رو فقط جهت سرگرمی ,خوشمزگی و تحت تاثیر قرار دادن دیگران از اون معلمه پرسیدم وگرنه اینا چیزایی نبودن که بخوام در موردشون ازکسی سوال کنم! اونم همچین آدمی! 

تازه از همون اول میدونستم این جوابو میگیرم!

پ.ن۲: فرهنگو حال میکنین؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:30  توسط زخـــمی ناجـــور  | 

نــامـه بــه دوســتی درد نــاآشــنـا!

*مخاطب این نامه هیچ یک از شما عزیزان نیستید! خیالتون راحت!!

نامه ای به اونیکه کنارمه ولی دوسش ندارم (اونیکه دوسش دارم کنار من نیست)

سلام کثافت جان! 

این گلایه ها رو قبلا بصورت پراکنده بهت گفته بودم اما حالا دوست دارم از اول همشو باهم بگم.

اون اوایل که باهم آشنا شدیم هردو خرخون و مثبت بودیم!! البته من خرخون تر بودم تو مثبت تر! در هرصورت باهم مشکل خاصی نداشتیم.

تا چندماه بعد که از هم جدا شدیم.اون موقع من نارسیست (خودشیفته) شده بودم.(الانم اگه یکم خودخواهم ته مونده های همون خودشیفتگی گذشته س) تاحدی که خیلی هارو از خودم میروندم. اما همون موقع ها یهو یه چیزی عین سیریش بهم چسبید. هنوزم که هنوزه چسبیده و هرچی میکشم از دست اونه! (خودت میدونی دقیقا چیو میگم) اما اون چیز هرچی نحس بود یه خوبی گنده داشت: باعث شد دیگه تاحد خیلی زیادی خودشیفته و بی جنبه نباشم.

در همین زمان تو احمقانه ترین کار ممکن رو انجام دادی!از لج من عاشق یکی از مزخرفترین و زشت ترین موجودات کره زمین شدی چون میدونستی من ازش بدم میاد!

البته من این موضوع رو ماهها بعد فهمیدم چون تو خیلی خالی بند بودی! همیشه دوست داشتی من جات ناامید باشم! نگو نه! مگه یادت نیست همیشه میگفتی اگه فلان آدم دوست داشتنی از نظر من فلان حرف قشنگو بهم زده دلیلش احتمالا جو اون موقع بوده و هر دلیلی که داشته اون دوست داشتن من نبوده!

تو حسود بودی.

هیچوقت یادم نمیره. یادته اون روز که چقدر ناراحت بودم برای ابراز همدردی چیکار کردی؟ یه مشت چاخان که هیچ ربطی به دلیل ناراحتی من نداشت سرهم کردی! وقتی اونارو بهم میگفتی ناراحتتر از اونی بودم که بتونم فکر کنم برا همین حرفاتو باور کردم! اما یکی دو روز بعد هم حسابی از دستت عصبانی شدم هم خندم گرفت! آخه خودت قضاوت کن! کی میتونه تورو با این هیکلت بلند کنه و از فاصله نیم متری یه جوری بندازه که پات ۳ماه تو گچ باشه؟!!

درضمن خیلی هم خسیس و ناخن خشک بودی! شرمنده اما خیرت به کسی نمیرسید!

راستش تا یکی دوسال پیش به اونطرف همه حرفاتو رو حساب اینکه بهترین دوستمی باور میکردم. حالا دیگه همه چی فرق میکنه! واقعا نمیدونم کدوم حرفتو باید باور کنم!

از همه بدتر اینکه هیچوقت خوبیای منو نمیدیدی! عوضش تا وقت گیرمی آوردی اشتباهات گذشته مو یادآوری میکردی! خیلی وقت ها هم واقعا بی انصافی میکردی!

ببین اینا رو نگفتم که بگم خودم بهترین آدم کره زمینما... نه اصلا اتفاقا منم اخلاقای عجیب و مسخره خودمو دارم! مثلا وقتی که خیلی ناراحت و عصبانیم ترجیح میدم کسایی رو که دوست دارم ناراحت کنم!

اما هرچی باشم مثل تو خالی بند نیستم! مثل تو فقط به فکر خودم نیستم! مثل تو خبرچین نیستم!

مثل تو ۲رنگ نیستم!

احتمالا میخوای باز آبغوره بگیری... من که عمرا دلم برات نمیسوزه

ازت بدم میاد

هـٍری!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاید بعضیا فهمیده باشن منظورم با کی بود اما به خدا اگه خبرچینی کنین با کله میام تو دهنتون!

پ.ن۱: بسیجی با دوستای من مث آدم صحبت کن و منو نصیحت نکن!

پ.ن۲:من تقریبا افراد رو دوست ندارم بلکه اونارو به بقیه ترجیح میدم!  (اگه یه روز آدم مهمی شدم این جمله حتما خیلی معروف میشه!! )

پ.ن۳: واقعا چرا بعضیا فک میکنن خیلی پُخن؟!!

پ.ن۴: بچه ها اینو ببینید...

من خودم دربارش نظر نمیدم... یعنی ندارم! اما دوست دارم بدونم نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 23:41  توسط زخـــمی ناجـــور  | 

بدبختی از نظر من یعنی...

(یه وقت کسی فک نکنه همه اینایی که نوشتم برام پیش اومده درضمن کسی هم به خودش نگیره!)

احساس همه افراد مهم و غیرمهم زندگیتو نسبت به خودن بدونی غیر از اونیکه بیشتر از همه دوست داری و بهش فکر میکنی!(بدترشم اینکه بفهمی ازت متنفره) 

افراد مزخرف و خاصی رو که ماهها برای فراموش کردنشون زحمت کشیدی درست زمانیکه تقریبا همه چی داره خوب پیش میره دوباره به یاد بیاری!

یادآوری وقتایی که کاریکه دلت بهت گفته رو انجام ندادی!

همه ازت به خاطر کم حرف بودن گله کنن اما وقتی حرف واقعا مهمی میزنی کسی گوش نکنه!

ناخواسته کساییکه واقعا ازشون بدت نمیادو به شدت ناراحت کنی!

به خاطر اخلاق بدت بهترین چیزا رو از دست بدی!

شماهام اگه بازم بلدین بگین

پیش نویس: بابا نـگـــــــیــن خانوم کجایی تو قرار بود مثلا یه اس به من بدی! تو با اون محدثه نامرد رفتین و منو تو این غربت تنها گذاشتین حالام که هیشکدوم الحمدا... خبر نمیگیرین! ( البته تنها نیستم ولی شماها یه چیز دیگه این) کلا میگم مارو دریاب!

پیش نویس۲: یه خبر خوب نگار قراره با من دوست شه!!  نگار بیا بغل عمو

پیش نویس۳: اینم واسه نگین خودم!

American singer-songwriter Ne-Yo.

 

 

 

 ne-yo.jpg

نگین بقیه شم برو تو ادامه مطلب ببین!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 22:8  توسط زخـــمی ناجـــور  | 

♥ عجقولیای من ♥

اینو نگاه کن اسمش xzibit هست! ببین چه جیگره!
اگه برنامه pimp my ride رو دیده باشی حتما میشناسیش! خیلی باحال و گوگولیه!
 
Xzibit-picture-0128
 
 
سمت راستیه!وای چه هیکلی چه چیزی!
 
Xzibit-picture-0192
 
 
این یکی هم اسمشakon هست خیلی مهربون میزنه! نه؟
 

Akon

akon_l
من کلا به سیاه پوستا علاقه خاصی دارم!خیلی باحالن!
شاید یکم زشت باشن اما اصلا خودشونو نمیگیرن چون خودشونم میدونن اجدادشون برده بودناما خیلی بانمک و خوردنی ان!!  
 پیش نویس:بابا خیلی بامعرفتین واقعا...
 
نظر یادت نره
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 0:18  توسط زخـــمی ناجـــور  |